|
من همانی ام که حتی فکرش را هم نمیتوانی بکنی ..!
|
ویلیام شکسپیر میگه : زمانی که فکر می کنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یکی یه گوشه دنیا هست که واسه دیدنت لحظه شماری می کنه
راست میگه...
سری قبل میخواستم یک چیزی تعریف کنم فراموش کردم ...
من که همیشه فراموش میکنم
مرسی از بچههایی که برم نظر گذاشتن ![]()
همیشه میخونم نظراتو ولی میدونید که این روزها فرصت ندارم فقط خواستم از محبتتون تشکر کنم ![]()
دقیقا۱ ماه و یک روز از تولدم میگذره...
تو این مدت خوب اتفقاته جالبی افتاد برام
خلاصه که زندگی میگذره
این روزها خودم رو حسابی با ورزش و درس مشغول کردم
دیگه چیزی نمونده تا پایان درسم
آخره این ماه امتحان واسه دانشگاه دارم(اینجا هم با کارنامه میشه وارده دانشگاه شد و هم از طریقه امتحان ، من هم واسه احتیاط میخام امتحان هم بدم )ماهه دیگه هم تعیین رشته میکنم
دیگه چیزی نمونده
نمایشگاهه دومم هم تمام شد.
دو -سه هفته پیش با دوستم یک سفره ۲-۳ روزه رفتیم کلی خنده دار بود این سفرمون که قصد داشتم کامل شرح بدم براتون ولی راستشو بخاین خیلی طولانی و منم خیلی خسته..
هم اکنون بنده رو شکم دراز کشیدم و کتابه جامعم هم جلومه که بخونم ....این هفته تعطیتیلم ۵ شنبه با جمعه باز قراره با دوستم بریم یک سفره ۲-۳ روزه و این که جاتون خالی شنبه کنسرت آرش و قمیشی هستش از ۹ شب تا ۳ صبح ، امیدوارم خوش بگذره بهمون
با این که تعطیل ام تقریبا زود بیدار میشم یا اول با دوستام میرم باشگاه بعد درس میخونم تو کتابخونه یا اول درس میخونم بعد میرم باشگاه
برنامه فردا هم همینه
خیلی تو وبلاگ نویسی تنبل شدم ، خیلی دلم میخواد خیلی چیزا رو بنویسم و یا خیلی از عکسا رو بزارم ولی اصلا حوصلم نمیشه
الان چند مدته میخوام بنویسم ولی تنبلیم میشه
خوب بچهها من برم درسم رو بخونم
از همه کسایی که بهم تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم و معذرت میخوام که نظرات رو جواب ندادم
گفتم که خیلی تنبل شدم
دلـــم برای بـــسیاری از دوستانم تنگ است !
ولی می خواهم سر به تن هیچ کدامشان نبـــاشد !
چون آنها فقـــط نقاب یک دوست را داشتــــند و خاطرات یک دوست را با خود بردند !
Mr last
hamin hala bf esh goft
halam bade
nemitonam az jam tekon bekhoram
hame ro wallesh neveshtannnn
vayyyy nemitonam bavar konammm
سلام
چشم درد گرفت از بس به صفه مانیتور لپ تاپم نگاه کردم...۷ تا تحقیق دارم به غیر از امتحانام که باید تو این ۳ هفتهٔ مونده به کریسمس تحویل بدم ،اصلا سرم گیج میره وقتی بهش فکر میکنم...
کلی حرف دارم که بیام بگم ،میخوام در مورد استیودنت پارتیمون بگم و چیزای دیگه... فعلا که وقت نمیکنم ...همین حالا هم دارم تحقیقم رو تایپ میکنم شب هم میخوام برم کنفرانس با بچه ها خوش بختانه این کنفرانس اصلا ربطی به درسم نداره خودم تصمیم گرفتم برم،من عضو یک گروهم که مخالف نژاد پرستی این کنفرانس هم به این مربوط میشه ،شب هم گفتیم با دوستام(نادیا با اون پسره که همش باهمیم) بریم بیرون شام یا یک چای با هم بخوریم...
خوب من بشینم به کارم برسم...
برام دعا کنید ،مرسی
راستی جواب نظرات رو هم میدم به زودی ولی فعلا خیلی در گیرم با این درسا ،به هر حال معذرت به خاطر دیر جواب دادنم
dare barf miad :(
amade neshstam ro takhtam va montazere zange bacheham:)
rasti taze fahmidam ke akas yeki az majalehaye sharemon ham gharar bian
hala bad miam tarif mikonam
khabam gereft :O
omidvaram khosh begzare saat 02:30 miam khone
وای خدا کلی وقت دارم ولی احساس میکنم ۲۴ ساعت برای کارم کمه.
امروز کلاه فارغ التحصیلیمون رو سفارش دادیم...یک شرکت دیزاین با کلی بند و بسات(؟) اومدن برامون ما اولین کلاس بودیم که رفتیم پیششون...ساعت ۸ صبح تا ۹ وقت ما بود واسمون کمی از وسایل روزهای فارغ تحصصیلیومن گفتن...از لباس گرفته تا گیلاس شامپاین که اسممون و ساله فارغ التحصیلیمون رو مینویسن تازه ک *ا*ند*و*م هم که تاریخه ساله تحصیلیمون رو هم مینویسن بود حتی شرت هم بود یعنی کلی وسیلــــــــــه بودااااا...کیفو،جوراب جا موبایل وبلند گو واسه مسابقاتمون هم بود که همش ساله تحصیلیمون روش حک شده تا فردا دیزینرا برامون میان چون کلاسای دیگه هم میرن...تقریبا ۳۰۰ نفریم...
خلاصه اول کلاهم رو از طریقه اینترنت همونجا طراحی کردم،جنس کلاهم کاشمیره و یک تیک طلا و یک نوع الماس جلوش کار شده و آرم رشتمون که یک تلسکوپه رو کلاه با اسم و کلاس و رو نوشته و ساله ۲۰۱۲...تو کلاهم پرچم سوئد هست با یک جیب کوچیک توش, بخاطر این که آخرین روزها کلی مراسم داریم وتمام مدت بچها کلاها سرشون حتی روزهای تعطیل اصلا کلی جشنه همه خوشحالن نه فقط اونای ک ه فارغ التحصیل میشن بلکه تمام کشور براشون شادی میکنن...
یک جا موبایلی هم سفارش دادم واسه روزهایی که بدون کیف میریم بیرون...یک سوت هم برای مسابقاتمون و یک خودکار ضد آب برای موقعی که بچها یادگاری مینویسن توی کلاهم و یک گیلاس شامپاین سفارش دادم...
اول که چیزای دیگه هم سفارش داده بودم تمام چیزام شد ۱۷۵۹ کرون بد دیدم خیلی شد کم کردم چیزامو شد ۱۳۵۹ حالا باز هم میخوام کمش کنم...زورم میاد... کلی خرج خواهیم داشت باید ۳تا پیرهن بگیرم برای مراسمومنه یکیش رو که واسه پارتی شنبست ( این مراسم برای بزرگداشت ۲۰۰ روز قبل از فارغ تحصیلیمونه)یکیش هم واسه روزیه که از در میام بیرون یکی هم واسه جشن بالمونه تازه واسه اون روز هم باید یک ماشین کرایه کنیم یک ماشین خوشگللل باید آرایشگاه بریم و هر کی یک یاری برا خودش پیدا کنه که کنارش باشه...این هم از این حالا بعدا میام همه چیزو تعریف میکنم کلاهم هم هر وقت بیاد براتون میزارم عکسشو یکم شبیه کلاه پلیساس...فقط سفیده...
دیروزم از این سایتی که لباسا رو سفارش دادم ایمیل گرفتم که لباسا رو فرستادن و ۲ روز کاری به دستم میرسه یعنی فردا باید برسه...
امروز هم رفتم واسه لویس واسه پارتی شنبه شب قبل از پارتی اصلی که خونه دانیله شراب خریدم آخه لویس ۲۰ سالش نشده هنوز و نمیتونه بخره من با این که خودم نمیخورم رفتم برا اون خریدم فردا میبرم مدرسه براش...
فردا یک کنفرانس مهم دارم که یک کنفرانس گروهيه ...در مورد قتل عام مردم اکراین و یگسلاوین ،امیدوارم خوب پیش بره...
فردا صبح میرم که با نادیا یکم تمرین کنیم چه طور کنفرانس بدیمم
راستی اینجا هنوز برف نیومده بی سابقست ،من که خوش حالم که هنوز برف نیومده ولی کاش واسه کریسمس برف بیاد کریسمس با برف قشنگ... وای چه قد حرف زدم ...خیلی خوابم میاد لامصب...اصلا کلا همش خوابم میاد ....بشینم یکم از تحقیقم رو خیر سرم تایپ کنم...
راستی امروز تو کتابخونه وقتی داشتم تحقیقم رو پرینت میکردم یک دفعه از دستگاه یک تحقیق دیگه هم خارج شد نگاش کردم راپورت آزمایشگاهی بود که منو نادیا مینویسیم نادیا انقد خوشحال شد گفت آخ جون یکم از این تقلبی میکنیم هاها ها معلوم نيست ماله كيه اصلا ...
حقم داریم آخه آخر تحقیقمون باید بحث کنیم اونم در مورد باکتریو این چیزا و همش باید از کلمات قلمبه سلمبه پزشکی و این چیزا استفاده کنیم ما هم این چیزا یکم دیر به مغزمون میرسه البته ناگفته نمونه تحقیقمون تقریبا تمام بود ولی با این بیشتر کاملش میکنیم...
ما اینیم
راستی یک چیز دیگه ۲ شنبه هم لوگو پیج نقاشی تو ف*ی*ص*ب*و*ک هم به دستم میرسه :)
اینم از این
بای بای پیر
از خستگی حالت تهوع گرفتم...
دیشب از تپش(طپش؟) قلبم نمیتونستم بخوابم،صداش خیلی بلند بود...یک مدت خیلی قلبم درد میکنه...دیشب و الان هم درد میکنه....
تا صبح نتونستم درست بخوابم...همش کابوس میدیدم...صبح خیلی خوابم میومد...
صبح گیج بودم بیدار شدم میخواستم برم دستشويی یک دفه احساس کردم پام رو یک چیزی رفت و یک چیزی پاشید رو صورت و پاهام...
چراغو روشن کردم دیدم تیوپ رنگ قرمزم رو زمین افتاده و ترکیده...اعصابم اول صبح خورد شد...خوبه لباس خوابم صورتی پرنگ بود و قطره های کوچیکش مشخص نیست روش ولی یکم رو زمین و فرش اتاقم ریخت و رو صندلی نقاشیم و یکم هم رو بوم سفید نقاشیم...
باورتون میشه هنوز پام قرمزه صبح وقت نکردم بشورم...لباس خوابم کوتاه بود و دقیقا تا بالای زانوم رنگ پاشیده...جالبیه رنگ اینه که زود خشک میشه بخاطر همین رنگ پام به لباسم مالیده نشد...
امروز وقتی خواستم بیام خونه از مالین پرسیدم لباس واسه پارتی شنبه(پارتی شنبست نه جمعه ،من اشتباه گفت بودم)خریدی؟
گفت آره دیشب از طریقه اینترنت سفارش دادم و ۳ روز دیگه به دستم میرسه...
خلاصه من هم رفتم نگاه کردم لباسای خیلی خوشگلی بود ولی نمیخواستم لباسم خیلی لخت باشه...خلاصه تمام عصر مشغوله انتخاب لباس بودم البته یکی پری روز خریدم ولی اگر از اون لباسا تو تنم خوشم اومد میرم اینو پس میدم...
۶تا پیرهن سفارش دادم که تقریبا ۳ روز دیگه به دستم میرسه،خیلی خوشگل بودن امیدوارم بهم بیان و اندازه باشن...
الان هم میخوام بخوابم ،حالم داره بد میشه ازخستگی...
وای امروز کلی با مهسا خندیدم،کلا ما ۲ تا وقتی با هم میفتیم به ترک دیوار هم میخندیم:)))
*هميشه برای دوستی کسي رو انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخواهي براي اينکه تو قلبش جا بگيري بارها و بارها خودت رو کوچک کني...
One day
someone will walk into your life and make you see why it never worked out with anyone else
می دانم...
یکی از آن روزهای مبهم دور
وقتی جلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای
و بچه ها از سرو کولت بالا می روند
درست همان لحظه که قرار است احساس کنی خوشبخت ترینی
ناگهان...
یاد من به سینه ات چنگ می زند...
*از من نیست
مردان این ظرافت را گاهی درک نمیکنند ...
و زن ظرافتش میشکند ...
مرد اسم این ظرافت را "احساس بی جا" میگذارد ...
و زن اسمش را "عشق" میگذارد ...
چه عشق ها که بخاطر نادانی مردان شکسته شد !!!!
زن طراوت زندگییست!
in neveshte az man nist
سلام سلام
یعنی بابام در اومده ولی هنوز درسهای عقب افتاده دارم...
فردا همهٔ سال آخریا (ما)امتحان زبان سوئدی دارن...اصلا امتحان زبان سودی رو نمیشه با امتحان ادبیات فارسیه خودمون مقایسه کنیم...
به ۲ قسمت تقسیم شده...یکیش کنفرانس دادن و یکیش هم نوشتن...کنفرانس رو ۲ هفته پیش دادم که بالاترین نمره رو گرفتم ...خدا رحم کنه امتحان فردا رو ...فردا کل روز سر جلسه امتحانیم و هیچ کلاس دیگی هم نداریم بعدش...
هفته دیگه باید یک کنفرانس گروهی تاریخ و اجتماعی بدیم...
و یک تحقیق هم تحویل بدم و هنوز تحقیقات ازمیشگاه رو تحویل ندادم...یعنی ناا امید شدم...زرنگترین شاگرد کلاسمون که با این رشته سختمون همش نمره کامل میگیره تحقیق نمره تحقیق ازمایشگاهش افتضاح شده یعنی اگر بخوام با نمرهای ایران براتون توضیح بدم یعنی زیر ۱۰ گرفت اونم کسی که همش ۲۰ میگیره و سوئدیه...حالا من که دیگه هیچی!!!
خلاصه ببینیم چی میشه...
هفته دیگه هم پنجشنبه وقت پرو کردن کلاهای فارغ تحصیلیمون ،وقتشه که سفارش بدیم...
خیلی کار دارم همین الان یادم افتاد باید یکی از پسرای که رشتش رادیو تلوزیون بود رو میدیدم قرار بود برای پیج پروژم لوگو درست کنه...حال ندارم هم برم یک ساختمان دیگه آخه کفشم رو در اوردم و نشستم تو یکی از آرومترین اتاقهای کتاب خونه ...
۱ ساعت دیگه هم کلاس دارم ...قراره ۲ هفته دیگه من و ۳ تا از بچهای دیگه برای تحقیق بریم یکی از موسسهای ترک اعتیاد...
امروز فهمیدم چند تا از همکلاسیام برای درس میکرو بیولوژی قراره برن باکتریی روی میزای بانک رو چک کنن...خیلی باحاله به نظرم...
خوب من بشینم به درسم برسم